منوچهر خان حكيم
37
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
او را گرفته از صدر زين دربود و به جاى سپر در سر كشيد . كه آن ملعون گفت : ايّها النّاس ! زنهار بر او تيغ مزنيد كه مرا سپر بلاى خود كرده است . و فريدون به هركه مىرسيد ، مرد و مركب را از پا در مىآورد ، و تركان را بر او حرب نمىتوانستند كرد « 1 » . آخر الامر كمر زنجيرش گسيخته شد و از دست او بر زمين افتاده ، بدر رفت . سعدان خود را به علمدار رسانيد و او را از پاى درآورد . چون تركان آن حال مشاهده كردند ، گريخته به جانب بلخ بدر رفتند و اسكندر با فتح و فيروزى همقرين شده ، به جانب خيمهگاه تركان روان شدند . [ جنگ نقابدار طلاپوش با آلوس پير ] امّا از آن جانب ، گريختههاى سعد در بلخ به خدمت والى تركستان رفتند و گفتند : اى پادشاه ! شما به دولت اقبال اسكندر نيستيد و اين جماعت تاب حيلهء مبارزان او ندارند . والى گفت : حق چنين است كه شما مىگوييد ، نهايت من نامهاى به خدمت بانوان ختا ، دمّامه و شمّامه ، فرستادهام تا جوابى از ايشان صادر نشود به خدمت اسكندر نمىروم . ايشان در اين گفتگو بودند كه عقابى از روى هوا سرازير شد و دم پايهء تخت والى نشست و متكلّم شده ، گفت : يا سبكتكين ! مرا برق مغربى مىگويند و مرا بانوان ختا به خدمت تو فرستادهاند كه من در حضور ايشان لاف زدهام كه دولت ( 22 ) اسكندر را سرنگون نمايم ، و ايشان با من وعده كردهاند بعد از آنكه اين خدمت را به تو تقديم رسانم ، سالارى مغرب را به من دهند ، و مرا چهار شاگرد باشد . والى گفت : شما به صورت اصل خود شويد تا ببينم . به يك بار چرخى زده ساحر كريهلقا « 2 » گرديد و از ميان جلد بيرون آمد . والى او را تواضع نمود ، گفت : اكنون ما را چه بايد كرد ؟ گفت : سه هزار كس همراه من كنيد تا هركس را من بگيرم ، ايشان نگه دارند . پس سه هزار كس برداشته متوجّه اردوى اسكندر شد . خسرو در برابر اسكندر سر فرود آورده طلاپوش گرديد و نقاب بر رخ انداخت و روز ديگر نقابدار به ميدان آمده ، مبارز طلبيده شروع به عربده كرد . خسرو خان فرنگى در برابر اسكندر سر فرود آورده ، سر راه بر طلاپوش گرفت . كه
--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . كريهلقا : زشت صورت .